اتاق تکونی
سلام عشقم دختر قشنگم کم کم سال نو داره می اد و منم تصمیم گرفتم روز جمعه اتاق شما رو مرتب کنم اول تصمیم به گرد گیری ساده بود اما کم کم اتاقت جوری تکون خورد که انگار زلزله اومده بود اخه متوجه شدم از پنجره آب اومده داخل و پشت تختت خیس شده و خلاصه اول کل وسایل رو ریختم بیرون و بعد تخت رو جا به جا کردم تازه پدرت هم خونه نبود ولی وقتی شب اومد من همین جور نصفه کاره منتظرش بودم اخه دیگه واقعا جون نداشتم خلاصه با هم اتاق و مرتب کردیم و از اونجا که تخت شما خیلی سنگین و بزرگه بعد از مرتب شدن اتاقت نه من نه پدر دیگه جون نداشتیم حتی راه بریم اما شما حسابی با اسباب بازیات بازی کرده بودی و یه دل سیر همه چیز و به هم ریختی و کلی کیف کردی البته ...





